دنیا برای از تو سرودن مرا کم است ...
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
حتما باید عصبانی میشدم این آخری؟؟؟ چه کنم که جای خالیش کلافم کرده . بنده خدا مامان و بابا .من چه همسفری بدی شدم امروز براشون .سر جمع صد کلمه هم حرف نزدم . یعنی حرفم نمیاد . چیزی در وجودم کم دارم . مام
من نیستم ...
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
از خونه فراری نیستم اما خونه و اتاقم نبودنت رو یادم میندازه و من از یاد تو فراریم ... فرار می کنم و بی هوا در خیابون ها قدم میزنم . به تمام پاتوق های تنهاییم سر میزنم تا زمان بگذره و من یاد گرفتم در گذر زمان فراموش کنم ... اما تو چنان در من حل شدی که حتی حس می کنم من چطور اینقدر دارم شبیه تو فکر می ...
چشماتو به روم بستی و دنیام و که تو چشمات ساخته بودم خراب کردی چهار چشم خوبم ...
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
امروز که تمام شد ، یک ماه گذشت ... ممنونم رفیقم که امروز گفتی همش فکر می کنم چی کار باید بکنم برات . ناراحتم این شکلی میبینمت ... .
دستم به قله قاف نمیرسد
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
اولین مهمونی رو گذروندم و حرف ها و نگاه های پرسشگرانه و لبخند و سکوتم ... ظاهرا آروم شدم اما دست خودم نیست کوچک ترین چیزی دنیامو میریزه بهم و من می مونم و یک دنیا اشک که جلوی خانوادم نمی تونم ابراز کن
بالحسین ...
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
بگذار بگم با زبون ساده همین حسین حسین هم از سرم زیاده ... پ.ن. با صدای محمود کریمی از خیمه . نت دانلود کنید
مگسی را کشتم !
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
البته مگسی را نکشتم و بیشتر خودم را کشتم ... یک جورهایی همان ظلمت و نفسی که گفته اند. پیش آمده بود بیدار شوم ببینم ماهی قرمز تنگ آبی ام مرده یا پرنده های قدیممان را دیده بودم که می میرند اما اینکه مگس
به ماه رمضان عزیزم
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
چه کسی گفته است که تو فقط یک ماه هستی ؟ تو همنشین بزرگوارانی ... تو یار دلخستگانی ... تو رفیق گناهکارانی ... در یک کلام تو فرستاده ی خدایی تا آب کنی سنگ ها را و رقم بزنی خوبی ها را ... حالا که با تو
عید آغاز زندگیست
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
نمی توانم انکار کنم که دلم برای سرمایه ای که خرج این فوتبال نچسب کشورمان می شود از خرج های اصلی بگیر تا فرعی می سوزد در صورتی که میشد این خرج سرمایه برای ورزش های گم نام اما موفقمان شود . فوتبال ما هم
چونان مادری که هم خوشحال است هم نگران
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
دخترک سرش توی گوشی است و می خندد . این صحنه را که می بینم می خندم میرم جلو باهاش دست میدهم و چند تا تیکه می اندازم بهش که خودش هم نمی فهمد چه می گویم . میروم پی کارم . حالا آمده بود خداحافظی کند . امس
موتوا قبل ان تموتوا
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 23:22
امروز برای چند ساعت ، من عجول مضطرب عاقلانه فکر کن احساساتی دچار اتفاقی شدم که خودم رو به مرگ بی نهایت نزدیک دیدم . تا قبل از این هرگز برای مرگ در این حد مضطرب نشده بودم . در این حالت اول به همه مقدسا
هزار و یک شب است امشب
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:06
نشسته ام زیر آسمان پر ستاره ... زیر درخت ... عطسه کنان و با چشم های پف کرده و بینی گرفته اما لذت میبرم از باد خنک از آسمان از این تاریکی و سکوت و صدای ماشین ها ... از اینکه همه خوابیدند و من نشسته ام در این قسمت و به همه چیز فکر می کنم ... از اینکه دلتنگم و امیدوار ... به عرفه ... دل سپرده ام به امر...
به وقت شهریور ۹۶
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:06
زندگی میتونه گاهی راحت تر از اون چیزی که در ذهنت هست ادامه پیدا کنه گاهی هم سخت تر . دقیقا همین ویژگی باعث شده گاهی شکر کنی و گاهی غر بزنی و خسته بشی . البته میدونم اصل دستور دین شکر گزاری در هر حالتیه و این تعبد رو میسازه اما من هنوز به این حد از انسان بودن و بنده بودن نرسیدم .گاهی میشینم و با خدا ...
امان از جمعه های دلتنگی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 2:06
لحظه لحظه ی امروز سخت و سخت گذشت دیروز هم همینطور بود و فکر کنم فردا و فرداهای پس از امروز هم همینطور باشه ... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:12 توسط یک من
مرد تنهای شب
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:30
شیر آبی می یابد . این اولین قانون اطراق است . اطراف را خوب ور انداز می کند. پشت بوته ها کنار درخت تنومد زیر اندازش را پهن می کند و می نشیند . دکمه های پیرهنش را که باز می کند عرق گیر سفید لکه لکه اش خودش را نشان میدهد . هوا به قدری گرم است که دستمال یزدی دور گردن مرد که گاهی سر و صورت گندمگونش را هم...
آن سان که آنم آرزوست
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:30
صدای اذان که میاد میرم یک مسجد همون سمتا که نمازم رو بخونم. هوا گرمه و دو تا پنکه رو یک خانمی به سمت 4 تایی که داریم نماز می خونیم تنظیم می کنه . بعد نماز اول ولو می شم و خرید هایی که از بازار کردم و میارم جلوم میزارم و نگاهشون می کنم . میرسم به بسته گلسرهایی که برای دخترکان گرفتم - غالبا سعی می کنم...
تقدیمی به زندگی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:30
یه جور خوبی به سرماخوردگی ، تب ، گلو درد ، سردرد و ... دچار شدم . البته اول مامان خانم گرفتند بعد چون من اصلا طاقت ندارم کسی سرمابخوره من پا به پاش سرما نخورم بنده هم از این فیض مستثنی نموندم . نفر بعدی هم البته به تیم سرماخوردمون ملحق شد ... به همین مناسبت شب تا صبح آهنگ سرما خوردم از هر گوشه خونه ...
هوای حریم دوست
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:30
پنج شنبه توی ترافیک عصرگاهی میرسیم .حمام میرویم غسل زیارت می کنیم و نماز مغرب را در حرم هستیم . انگار نهیب بزرگیست که امام به من میزند . امسال هم شهادتش در محضرش بودم هم ولادتش. نگاهم به اسمان است به ماه حرم . چقدر زیبا ،چقدر تماشایی . هوا را میبلعم .می گذارم وجودم پر شود از زیبایی های این حرم . اشک...
ساعت شنی
-
تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:30
آشغالش رو توی دستش مچاله می کنه و درست میاره میزاره توی طبقه های اطلاعیه های مترو و خیلی طبیعی راهش رو ادامه میده . با خودم یک آن دو دو تا چهار تا می کنم "بردارم آشغال رو ببرم بدم دستش بگم خانم آشغال جاش توی سطل آشغاله ... نه ناراحت میشه یکهو بگم خانم خانم آشغالتون رو جا گذاشتید نه نه بگم ... " یکهو...
ماجرای من و رومیزی و کت آقا جون
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:01
قدیم قدیما یکی از علایقم کتابخونه یه طبقه ای بابا بزرگم بود که توش کتاب های خیلی قدیمی می گذاشت . میرفتم جلوش می نشستم و بعضیاشونو در میاوردم به امید اینکه وسطاش چیزهای عجیب پیدا کنم . شاید نقشه ی گنجی شاید یه دست نوشته ی خیلی قدیمی که از اجدادم خبر بده یا هر چیز عجیبی که نسل به نسل در فامیل گشته ب
پس از عروسی یکی از رفیقان جان جانان
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:01
یه لحظه وسط سالن میون یه عالم خنده و شادی از دیدن بهترین رفیق های دانشگاهم که روزهای خوب زیادی رو با هم گذرونده بودیم ، حس کردم چقدر زمان گذشته ... چقدر زمان داره بی معنی هی تند تند می گذره . وای چطوری باید جلوشو بگیرم نگذره ! + نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:9 توسط یک من